
والت دیزنی
والت ديسني در 5 دسامبر 1901 در ايالت ايلي نويز آمريكا، شهر شيكاگو، به دنیا آمد. پدر او يک كانادايي ايرلندي تبار و مادرش از نسل آلمانيهاي آمريكايي تبار بود. والت يكي از 5 فرزند خانواده بود، 4 پسر و يک دختر. 
بعد از تولدش، خانواده به ايالت ميسوري نقل مكان كردند. او بيشتر دوران كودكي خود را در آنجا در يك مزرعه گذراند. او خيلي زود علاقمند به نقاشي و هنر شد. و به جاي انجامدادن تكاليف مدرسه از حيوانات و طبيعت نقاشي ميكشيد. او در 7 سالگي نقاشيها و طرحهاي خود را به همسايگان ميفروخت. علاقه او به پديدآوردن آثار هنري ماندگار از زماني پديدار گشت كه او قسمتي از ديوار اتاقش را با زغال نقاشي كرد.
والت براي تحصيل دبيرستان مككينلي در شيكاگو را انتخاب كرد. در آنجا، علايقش را بين نقاشي و عكاسي تقسيم كرد. او در انتشار روزنامه مدرسه نيز همكاري داشت. همچنين، بصورت شبانه در آكادمي هنرهاي زيبا براي بالابردن تواناييهاي نقاشي و طراحيش شركت ميكرد. پدر او مردي سختگير و عبوس بود و والت هميشه پول كمي داشت, ولي هميشه از تشويق مادر و برادر بزرگترش برخوردار بود. حتي بعد از اينكه خانواده والت به كانزاسسيتي مهاجرت كردند، دست از پرورش استعدادهاي نقاشي خود برنداشت. او علاوه بر نقاشي به بازيگري نيز علاقمند شد و در مدرسه و تئاتر محلي شهر فعاليت نمايشي داشت.
در سال 1918، والت به صليب سرخ ارتش پيوست و به فرانسه اعزام شد. او در آنجا، يكسال راننده آمبولانس بود. آمبولانس او پوشيده از نقاشی هايش بود.
بعد از بازگشت از فرانسه تصميم گرفت بصورت تجاري به فعاليت هاي هنري دست بزند. او خيلي زود براساس تجربياتش متوجه هنر متحركسازي شد. او شركت Laugh-O-Grams را تاسيس كرد و به تهيه انيميشن براي شركتهاي محلي كانزاسسيتي پرداخت. ولي پول او به آخر رسيد و شركتش ورشكست شد.

اما ديسني با اين شكست از هدف خود دست برنداشت. او نمونهاي از كارهاي قبلي خود را برداشت و راهي هاليوود شد تا كسبوكار جديدي بيابد و اين در حالي بود كه هنوز 22 سالش تمام نشده بود. برادر وي، روي ديسني (Roy Disney) در كاليفرنيا بود. او مشوق والت بود و حس مشتركي با وي داشت. دو برادر در كاليفرنيا با 250 دلار خود و 500 دلاري كه قرض گرفته بودند، يك كارگاه در گاراژ عمويشان تاسيس كردند.
بهزودي آن ها سفارشي براي آلیس در سرزمین عجایب - از كارهاي قبلي والت- از نيويورك دريافت كردند.

و دو برادر پس از آن كار خود را گسترش دادند و به يك دفتر در هاليوود انتقال يافتند. اين جديت و باور والت بود كه بعدها او را در صدر اجتماع هاليوود قرار داد. استعداد او براي اولين بار در كارتون صامت Plane Crazy متبلور شد و در سال 1928 اولين كارتون صدادار را با شخصيت Micky Mouse ارائه داد. او همچنين براي اولين بار كارتونهاي رنگي را ارائه كرد و براي دو سال بهتنهايي از اينگونه انيميشن توليد ميكرد. در 1932 براي اولين بار جايزه Studio’s Academy را دريافت كرد. در سال 1937 فيلم تمام انيميشن سفيدبرفي و هفت كوتوله را ارائه داد كه هزينه ساخت آن 1499000 دلار بود و هنوز يكي از بزرگترين شاهكارهاي تاريخ متحركسازي شناخته ميشود. در 5 سال بعدي استوديو والت ديسني چندين فيلم بلند متحرك ديگر نيز تهيه كرد. در سال 1940 استوديو والت ديسني بيش از 1000 هنرمند، متحركساز، قصهنويس و تكنسين داشت و كار ساخت يك استوديو ديگر نيز بهپايان رسيده بود، گرچه در طول جنگ جهاني 94 درصد امكانات استوديو در اختيار ساخت فيلمهاي تبليغاتي و آموزشي براي دولت و ارتش بود.
با رشد فيلمسازي و متحركسازي والت ديسني متوجه يكي ديگر از روياهايش شد، يك پارك تفريحات. برادرش اين سرمايهگذاري را سودده نميدانست و هيات مديره و چند تن از بانكداران را قانع كرد كه درخواست والت براي پول را نپذيرند. ولي والت متوجه منبع ديگري براي تامين سرمايه شد، تلويزيون. در آن زمان تلويزيون به عنوان جديدترين وسيله سرگرمي شتاخته شده بود. والت با كمپاني ABC از اولين پخشكنندگان تلويزيوني قرارداد بست. او 5 ميليون دلار سرمايه دريافت كرد و در قبال آن متعهد شد Micky Mouse را وارد برنامههاي تلويزيوني كند. اين پارك در 1955 افتتاح شد. ولي اين شروع كار بود.
او در مركز ايالت كاليفرنيا 45 مايل مربع زمين خريداري كرد و پس از 7 سال در اكتبر 1971 Disney World كه شامل پارك تفريحي جديد، نمونهاي ساختهشده از شهرهاي آينده و استوديو Disney-MGM بود را افتتاح كرد.

در اواخر عمر والت ديسني به همه چيز رسيده بود. او كه جواني برخاسته از شهري كوچك بود, اكنون ديكتاتور به حساب ميآمد. سازماني داشت كه به او ثروت و شهرت بخشيده بود و با آن ميتوانست نظرات و ايدههاي خود را به ديگران تحميل نمايد. در اواخر عمر وقتي از او پرسيده شد به چه چيز افتخار ميكند، او از لبخند كودكان و تبليغ فرهنگ خانواده اسمي نبرد. او افتخار خود را ايجاد يك سازمان و نگهداري موفق آن برشمرد.
والت ديسني در 15 دسامبر 1966 درگذشت.





یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
سال نو بر همگی مبارک.






سلام عزیزان .
با علاقه های زیادی که به موسیقی و مخصوصآ به ویلن دارم چند نمونه از عکس های ویلن و همچنین پیانو را برای شما می گذارم لطفآ نظر یادتون نره 























جولين بی ور (Julian Beever) هنرمند بريتانيا، کارش را با نقاشی در خيابانها شروع کرد و در آمد حاصله از کارش را هزينه سفرهايش می کرد.

کارهای اوليه او بيشتر بر روی نقاشی از چهره های اشخاص سرشناس بود. او سپس به نقاشی های سه بعدی بر کف پياده روها روی آورد.

جولين خود می گويد: "روزی در پياده رويی در لندن مشغول نقاشی بودم که تکه ای از خيابان را کنده بودند. اين صحنه به من ايده داد که آن را به صورت تصويری سه بعدی بر روی پياده رو بازسازی کنم."

شيوه کار جولين بدين شکل است که او ابتدا تصوير دلخواهش را بر روی کاغذ می کشد و سپس نقطه های اصلی که ايجاد پرسپکتيو می کنند را بر روی پياده روها علامتگذاری می کند.

نقاشی های خيابانی جولين بی ور تا کنون در بسياری از کشورها از جمله استراليا، آمريکا دانمارک، هلند و آلمان در معرض ديد رهگذران قرار گرفته است.









بسیاری چارلی چاپلین را تنها یک کمدین موفق می دانند حال آنکه او در طول زندگانی خود در زمینه موسیقی نیز استعداد فراوانی از خود نشان داد. ساخت موسیقی فیلم کار عادی وی بود و توانست در مجموع موسیقی 23 فیلم را به پایان برساند. در توانایی ساخت موسیقی چاپلین همین بس که موسیقی فیلم لایم لایت ساخته چالین در سال 1972 برنده جایزه اسکار شد،
بخشی از تم موسیقی لایم لایت .
چارلی اسپنسر چاپلين مهمترين و تاثيرگذارترين شاگرد مک سنت و فرزند يک نمايشگر تالارهای محلی موسيقی انگليسی به نام جرالدين چاپلين (بازيگر)، کودکی خود را در صحنه های سرگرم کننده تفريحی گذرانده بود. تصوير او از جهان، همچون چارلز ديکنز و د.و.گريفيث، که شباهت زيادی به هر دو داشت، با هر فقير و تنگدستی دوران خردسالی و جوانی رنگ آميزی شده بود و در طول عمر همدردی عميق خود را نسبت به تنگدستان حفظ کرد.
در 1913، هنگامی که با دستمزد صد و پنجاه دلار در هفته در کمپانی کی استون استخدام شد، يک بازيگر سيار نمايشهای وودويل امريکايی بود. در نخستين فيلمی که به نام در تلاش معاش (1914) برای مک سنت بازی کرد، نقش يک شيک پوش تيپيک انگليسی به او محول شد، اما با فيلم دومش، مخمصه ی غريب مبيل (1914) کارکتر و هيات ظاهری يک ولگرد کوچولو را معرفی کرد؛ کارکتری که بعدها اورا شهره ی آفاق ساخت و به يک نماد جهانی سينمايي از يک فرد عامی در دوران ما بدل کرد.
از فیلم دیکتاتور بزرگ
چاپلين در کمپانی کی استون در سی و چهار فيلم کوتاه و شش حلقه يی داستانی با عنوان رمانس ناکام تيلی (1914) به کارگردانی مک سنت بازی کرد و کاراکتر اين دلقک ريزنقش محزون را به تدريج پرورش داد؛ شخصی با کفشهايي که برايش بزرگ بودند، شلواری گشاد و کتی تنگ که کلاه لبه دار دربی بر سر می گذاشت. اما قريحه ی چاپلين برای سبک ظريفتری ساخته شده بود و نه کمدی هايي با ضرباهنگ ديوانه وار کی استون، بنابرين در 1915 قراردادی برای ساختن چهارده فيلم کوتاه دو حلقه يی با کمپانی اسانی، با دستمزد هفته يي 1250 دلار، که در آن زمان دستمزد کلانی بود، بست او اين فيلمها و فيلمهای بعدی خود را، جلای بيشتری داد.
شخصيت پردازی درخشان او، همراه با حرکات پانتوميم که چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد کوچولو انسانی ساخت که با جهان پيرامون خود بکلی بيگانه است بهترين فيلمهايي که چاپلين در کمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل ، بانک ، شبی در نمايش. اين فيلمها را در سال 1915 ساخت. اين فيلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند که سال بعد در خواست هفته ای ده هزار دلار به اضافه پيش پرداختی معادل 150000 دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن 12 فيلم برای کمپانی ميو چوال را کرد. بهترين فيلمهای او در کمپانی ميوچوال عبارتنداز: بازرس فرودگاه 1916، مامور آتش نشانی 1916، ساعت يک صبح 1916، سر سره بازی 1916، سمساری 1916، خيابان اوباش 1917، مهاجر 1917، ماجراجو 1917، چارلی از اين فيلمها آثاری به ياد ماندنی به وجود آورد. همچنين اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولين بار استعداد درخشانش را آشکار کردند.
با سوفیا لورن در سال 1965 در کنفرانس مطبوعاتی
هجويه يي از مردم بسيار فقير در مقابل مردم بسيار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، که چاپلين رانزد مردم نزد مردم فقير عزيز کرد و بلعکس. به طور مثال در فيلم مهاجر؛ دورويي آمريکايها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسيدن کشتی (چارلی چاپلين) به آيلند او با غرور و اميد به مجسمه ی آزادی نگاه میکند و نوشته ای ظاهر می شود : سرزمين آزادی، بلافاصله نمايي از پليسهای مرزی نيويورک را می بينيم که عده زيادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پيش می رانند.در نمای بعدی چارلی نيم نگاه ديگری به مجسمه آزادی می افکند، اما اين بار مشکوک و حتی تحقير آميز.
با تشکر از امید شریعت رضوی



بنا به درخواست چند نفر از دوستان بزودی طی چند مطلب، اقدام به بررسی فعالیت های هنری Richard Clyderman، نحوه گرایش او به موسیقی، سبک خاصی که دنبال می کند و ... خواهیم داشت. قبل از شروع این مباحث مناسب دیدیم تا راجع به دو تن از همکاران کلایدرمن یعنی Paul de Senneville و Olivier Toussaint صحبت کنیم. قبل از آن به این قطعه زیبا ساخته پاول سنویل که توسط کلایدرمن اجرا شده توجه کنید، قطعه دارای Vocal نیز می باشد و نت آن را می توانید در قسمت pdf & music داشته باشید.
Wedding of Love بله Paul de Sennevile آهنگساز اصلی بسیاری از کارهای ریچارد کلایدرمن می باشد. او قبل از آشنایی با کلایدرمن همکار Olivier Toussaint بود که استودیو و شرکت ضبط و تکثیر آلبوم های موسیقی بنام Delphine در فرانسه را داشت. پاول و اولیویر در سال 1968 شروع به کار مشترک موسیقی کردند و باوجود آنکه الیویر بیشتر کارهای استودیویی می کرد در ساخت آهنگ همواره کمک پاول بود چرا که مادر الیویر یک نوازنده توانای پیانو بود و خواه نا خواه الیویر می بایست در طول زندگی با موسیقی آشنا شده باشد. خیلی زود کارهای مشترک آنها مورد توجه تمامی خواننده های بزرگ فرانسه قرار گرفت افرادی چون Michel Polnareff, Mireille Matthieu, Mireille Matthieu و ...
پس از آن این دو شروع به اجرای کنسرت های پاپ و راک کردند، که در آن الیور نقش خواننده را بازی میکرد. در مدت 5 سال میلیونها نسخه از کارهای این دو هنرمند در سراسر جهان به فروش رفت و هنوز صحبتی از ریچارد کلایدرمن نبود.
Olivier Toussaint
حدود سالهای 1976 بود که کمپانی Delphine با بیش از 30 کارمند برای الیور و پاول فعالیت های هنری میکرد. الیور ذاتا" مدیر بود و این دو دوست بتدریج تشخیص دادند که دیگر مصلحت نیست که الیور نقش خواننده را در تیم بازی کند. تصمیم گرفتند که ادامه کار را با یک ساز سولو دنبال کنند و چه چیز زیباتر از صدای مراورید گونه یک پیانو. در آن ایام پاول بالاد زیبایی بنام Adeline نوشته بود، این بود که برای شروع تصمیم گرفتند که پیانیستی برای اجرای آن انتخاب کنند.
ریچارد کلایدرمن جوان 23 ساله در میان 20 نوازنده دیگر پیانو توانست با اجرای زیبا و لطیف این بالاد توجه پاول و الیویر را بخود جلب کند و این آغازی بود برای سالها همکاری هنری. پاول در مصاحبه های بعدی راجع به انتخاب کلایدرمن گفت : "من از نوازندگی او لذت بردم، تماس انگشتان او با کلاویه های پیانو بسیار خاص و لطیف بود و طرز نوازندگی او – جدای از صدای ساز – اثر بسیار مثبتی روی ما گذاشت، این بود که سریع انتخاب کردیم"
"بالاد برای آدلین" اولین آهنگی بود که کلایدرمن با آن به شهرت جهانی رسید گوش کنید.
Ballad pour Adeline 


هنر انسان نئاندرتال بخشی از هنر دوران پارینه سنگی است كه سرآغاز آفرینش های هنری می باشد. آثار هنری این دوران به جز موارد معدود درآسیا (مثلا در نزدیك دریاچه بایكال) اكثرا در اروپا مشاهده می شود.اسپانیا و فرانسه بیشترین شواهد را در خود نهفته دارند. تقریبا به طور قاطع می توان گفت كه كانونهای بزرگ دیگری نیز وجود داشته اند ولی به دلیل مصرف مواد بی دوام هیچ مدركی از آنها وجود ندارد.
یكی از دلایل بقای آثار هنری حوزه فرانسه - اسپانیا استفاده از مواد سخت چون سنگ ، استخوان و ... است. بروز و رشد استعاره در هنر از بدو پیدایش هنر و استمرار و ثبات آن همراه با تكامل شگرف صنعت ابزار سازی نشان دهنده آن است كه علی رغم تحول در صنعت ابزار سازی و پذیرش صنایع دیگر ، شعور و فرهنگ این مردمان پیوسته و همگون بوده است.
همچنانكه گفته شد شاخص فرهنگی انسان نئاندرتال تكنیكهای پیشرفته ابزارسازی سنگی است كه سرمشق انسان هومو ساپینس در ابزار سازی قرارگرفته است. پیدایش قطعات گل اخرا به عنوان مواد رنگی و صفحه ای آهكی دارای چاله هایی به اندازه انتهای انگشتان در یكی از غارهای انسانهای نئاندرتال در فرانسه نشانگر شروع پیدایش هنر نقاشی است. تلاش در جمع آوری اشیای زیبای طبیعی مانند سنگواره ها ، سنگهای معدنی و صدفها و تلاش در تولید زینت آلات از دیگر نشانه های درك زیبایی در جدید ترین نسل انسانهای نئاندرتال است.
اندازه گذاری روی فلوت استخوانی
باتوجه به یافت آثاری ازابزار تولید صدا می توان موسیقی را قدیمترین هنر انسان دانست. قدیمیترین صوت ابزارهای یافت شده مربوط به نود تا یكصد هزارسال پیش بوده و درغار Prolom شبه جزیره كریمه در اوكراین یافت شده اند. سوتهای كه دو تا سه سوراخ داشته و از استخوان بند انگشت جانوران سم دار و جانورانی مانند خرس غار ساخته شده اند در این منطقه آنچنان فراوانند كه می توان منطقه را مركز سوت سازان دنیای قدیم دانست.
با گذشت زمان می توان فلوتهای استخوانی را مشاهده نمود. این فلوتها از جنس استخوان ساق پای حیوانات (مانند خرس غار) بوده و دارای سوراخهایی با فواصل غیر مساوی هستند. قدیمی ترین فلوت مربوط به ناحیه Haua Fteah دركشور لیبی است. این فلوت دو سوراخ داشته و ازجنس استخوان عقاب است. سن این فلوت متعلق به هفتاد تا هشتادهزار سال پیش است. با اینحال معروفترین فلوت درغرب كشور اسلوونی با قدمت 45 هزار سال در غاری واقع در ناحیه Divije Babe همراه با بقایای فرهنگ موسترین یافت شده است. باقیمانده این فلوت دارای 2 سوراخ كامل و 2 سوراخ تخریب شده است ولی بر اساس محاسبات و شبیه سازیهای انجام شده طول تقریبی آن حدود 37 سانتیمتر بوده است.
باقیمانده فلوت اصلی نشان دهنده وجود 4 نت موسیقایی درحد 2 فاصله تمام پرده ای و یك فاصله نیم پرده ای می باشد. با توجه به شبیه سازی این فلوت می توان ادعا نمود كه فواصل موسیقایی اجرا شده توسط آن تقریبا در گام بزرگ (ماژور) قرار می گیرند. سوراخهای منظم گرد در مركز تنه استخوان توسط انسان نئاندرتال و با كمك ابزار سنگی ایجاد شده اند. قطر سوراخها متناسب با استفاده توسط انگشت است.
شبیه سازی فلوت استخوانی Divije Babe
عدم وجود بافت اسفنجی در این استخوانها امكان استفاده از بدنه آنهارا به عنوان یك ساز بادی فراهم می كند. از انواع دیگر سازها كه توسط انسانهای نئاندرتال به كار گرفته می شدند می توان از ساز های خراشی (Rasp) نام برد. در سال 1967 در معدنی در Schulensbroek در بلژیك از لایه ای در زیر عمق 10 متری زمین به سن شصت تا هفتاد هزار سال پیش استخوانی از ماموت كشف شد كه به طرز شگفت آوری عاج كاری گشته است. این ابزار ساده از طریق كشیده شدن جسمی دیگر بر روی عاج های آن به صدا در می آید.
با توجه به همزمانی جدیدترین انسانهای نئاندرتال و قدیمترین انسان ساپینس در یك دوره ده هزار ساله می توان گفت كه ارتباط این دو انسان در پیدایش هنر و بویژه گسترش كاربرد موسیقی تاثیر مثبت داشته است.
درپایان قابل ذكر است كه امروزه میتوان تداوم حضورسازهای موسیقی انسانهای نئاندرتال را حس نمود. وجود سوتهای استخوانی به عنوان اسباب بازیهای كودكانه در بین بعضی از گروههای قومی اروپایی در مجارستان ، سوئیس ، و شبه جزیره اسكاندیناوی ، استفاده از سازهای خراشی در اكثر نقاط جهان در مراسم مذهبی و جادوگری خود حاكی از انتقال سنتهای موسیقیایی انسانهای نئاندرتال به انسانهای عهد حاضر است.
با تشکر از شاهین مهاجری 


|
انسانها هنر را برای تسکین خود برگزیدهاند چه هنرمندان و چه مخاطبان اثر هنری در هنر مایه آرامش میجویند . آنچه در هنر به نظر اصل است ، زیبایی است . هرچند در هرزمانی زیبایی را به شکلهای مختلفی درک میکنند.
بعضی هنر را آینه واقعیتهای موجود درجهان از طبیعت تا زندگی آدمها به حساب میآورند . یعضی زمانی نام هنر را بر چیزی میگذارند که سازنده اش با آن احساس آرامش کند و آنچه در نظر دارد به تمامی بیان کرده باشد . بعضی میگویند ؛ اگر مخاطب به درستی نفهمد که هنرمند چه میگوید ، اثر چه ارزشی میتواند داشته باشد . بعضی از شکل اثر حرف میزنند که اگر اثر هنری از قواعد و شکل درست هنر پیروی نکند ، یک اثر هنری خلق نکرده است . اما اکنون همه این گروهها بعد از قرنها بحث میدانند که اثر هنری درواقع همه اینهاست . و تک تک این گروهها حق دارند ولی بدون بقیه ناقص هستند .
بسته به آنکه هنرمند چه ابزاری را برای بیان هنرش انتخاب کند ، هنرها شاخههای مختلفی را تشکیل دادهاند. همچنان که باید بدانیم بعضی سخنها را فقط با بعضی ابزارها میتوان گفت . مثلا شاید هیچوقت نتوانیم ،صرفا از روی یک شعر حافظ یک فیلم سینمایی بسازیم ، زیرا حافظ با دقت مطلبی را انتخاب کرده که صرفا با شعر بیان میشود . د راین صورت این اثر برای همیشه بصورت یک شعر باقی است و هیچکس خود آنرا به زبان دیگر درنمیآورد . و لی شده است که یک اثر هنری با یک ابزار دیگر بیان بسیار زیبایی به خود گرفته است . اما همچنان که گفته شد ،اصل در هنر زیبایی است . باهر ابزاری که میطلبد ،باید چیز زیبا را خلق کنیم و آنرا به جهان و آدمها هدیه کنیم . این میتواندبرای همیشه ماندگار باشد. مانند مجسمه سازی در دورهای از یونان یا نگارگری دوره عباسی در ایران .
|
|
|
یکی از مسائل مهم در هنر امروز بصری شدن بیش از اندازه آن است ،بصری شدن یعنی آثار هنری از راه دیدن در ما تاثیر میگذارند . امروز هر کسی میداند که معنی یک قلب ، عشق است . یا همه وقتی تصویر میکی ماوس رامیبینیم ،در حالیکه بکلی با یک موش واقعی فرق میکند آنرا تشخیص میدهیم . همچنانکه بسیاری از رنگها تاثیرات خاصی روی بیننده خود میگذارند.این کاری است که هنرمندان در طول قرنها انجام دادهاند . و همچنان هم معانی جدیدی را در ذهن ما میکارند . هنرهای بصری به انواع مختلفی موجود هستند . اما باید بدانیم که همیشه هنرها درهم تاثیر میگذارند و گاه از هم جدا میشوند . یک عکاس میتواند از یک نقاشی ایده عکس بگیرد ،یا نقاشی با شنیدن یک موسیقی به فکر کشیدن یک تصویر بیافتد . یا طراحی صحنه از نقاشی ساده پردهها شروع کند ولی آنقدر دور شود که از دل آن نورپردازی ، طراحی لباس و رشته مجزایی بنام طراحی صحنه شکل بگیرد . همچنین بسیاری از رشتهها نه بصورت غیر مستقیم با هنر در ارتباط هستند ،مانند معماری که یک رشته مهندسی به حساب میآید ولی معمارباید یک هنرمند خوب هم باشد ، یا سینما بصورت عکس علاوه برآنکه هنر است با مسائل فنی و تکنیک های فنی دست و پنجه نرم میکند . درهر زمینهای سعی برآن شده علاوه برآنکه توضیحات به سادگی ارائه شود ،ولی یک قسمت برای دوستانی که علاقهمند هستند درآن رشته دست به تجربههای شخصی بزنند، در نظر گرفته شود. راهنماییهای سریع و فقط برای این دسته از دوستان جدا از مطالب اصلی آورده میشود . |



|
|
|
 |
 |
From childhood Josephine has had a passion for light and colour, fantasy and visual story telling. The life of a painter was clearly her destiny! Enchanting and detailed images flow freely from her imagination in an endless cascade of ideas.

Her first employment after leaving Art College was at Poole Pottery, where she painted the dynamic and boldly coloured designs of the now famous Delphis ware – very collectable and realising high prices at specialist auctions.

She lives contentedly with her husband at Wysteria Cottage' where she works in a purpose built attic studio. The walls are covered with a huge wisteria, cascading gorgeous flowers - hand painted of course. Josephine is convinced that working under the pyramid shaped roof is a source of inspirational vibes, aiding her creativity! The rest of the cottage also displays her artistic nature, a woodland scene and butterflies in the kitchen, flowers and birds on the furniture and even more wisteria on the glass doors in the living room. Even the garden doesn’t escape her touch, as she likes nothing better than to spend time designing unusual features and creating an abundance of colour, with a slight bias towards a Victorian style.
She has three children and eight grandchildren, some of whom are already showing signs of an artistic tendency.
Much of the inspiration for her mystical images comes from her close observation of nature and her interest in its preservation. Though she often strives to impart a message in her scenes, she also hopes to inspire in her audience a personal journey into the magical world of their own imagination.
As with most artists Jo is often asked ‘where do you get your ideas?’ the answer is … “from anywhere and everywhere”. Jo is never short of inspiration; in fact she feels it is a race against time to produce all the images that she has conceived. Another often asked question is ‘ how long did it take to learn to paint?’ the answer is … “a lifetime”, because she has painted since she was a child and the work has evolved and matured until the current image was created. Her paintings actually take on average 2 –4 weeks depending on size and subject.

Josephine works mostly with acrylic paint, which allows her to paint quickly, and to create many textured and colourful effects. She has been influenced and inspired by the illustrative talents of Arthur Rackham, the surrealism of artists such as Magritte and Salvador Dali, and the romanticism of the Pre-Raphaelites. This combined with her own imaginative ideas has led to a wide and varied range of work.
“The art of painting is more than a career to me,” she says, “it is an all consuming obsession and a love of colour and form. In fact, if I am away from my easel for too long I become restless and anxious to paint again”
It would seem that in these days of doom, gloom and high pressure, more people than ever are seeking the escapism of fantasy and surrealism – which is good for Jo who loves to paint such images. The more imaginative and surrealistic they are the more they are admired.
In addition to an annual exhibition in London, held by the Society for Art of the Imagination to which Jo belongs, her work can be found in galleries all over the south of England, from Cornwall to Kent and rapidly gaining popularity in America. | |



آن چه که مسلّم و واضح می باشد آن است که هنر و به خصوص موسیقی، امری به طور کامل سلیقه ای است و مطابق با علاقه های شخصی افراد در جوامع گوناگون، شکل می گیرد. فرهنگ محیطی و خانوادگی، بیشترین تأثیر را بر روی این نوع سلیقه دارد. از سوی دیگر وجهه درونی افراد نیز موازی با رشد فکری و بلوغ وی، تأثیر به طور کامل مشهودی در مدیریت تفکر انسان و هدایت علاقه هایش دارد. بدیهی است که هر چقدر محیط اجتماعی و خانوادگی، که یک فرد در آن رشد می یابد، از مؤلفه های مطابق با ایده آل های یک جامعه فرهنگی و بالطبع فرهنگ ایده آل آن جامعه برخوردار باشد، نتیجه مناسب تر و ارزشمندتری خواهد داشت. البته این تعریف "ایده آل"، خود، مجال دیگری می طلبد، امّا این تعریف، به طور عینی در هر جامعه ای و میان مردمان فرهیخته آن، ملموس و محسوس است.
سلیقه، چه تعریفی در بحث هنر به خود اختصاص می دهد. آیا چیزی فراتر از علاقه های شخصی افراد در این رابطه است یا به طور دقیق، همین معنی و تعریف را دارد؟ شاید بدیهی ترین مترادف سلیقه، همین "علاقه شخصی" باشد. شما وقتی با دوست خود به بازار می روید، لباسی را می پسندید و انتخاب می کنید که او، هرگز به حتّی یک بار پوشیدن آن نیست! چون او به خودش می گوید که شخصیت من به عنوان یک انسان، ارزشمندتر از آن است که لباسی بپوشم که بر روی آن به طور مثال طرح آدمی قرار دارد که از خوانندگان معروف است! امّا این نظر شخصی شما است، چرا که دوستتان فوری به شما می گوید که ای بابا! تو چقدر عقب مانده ای!! نمونه ای دیگر: شما با ماشین همان دوستتان در خیابان به گشت و گذار مشغول هستید. او صدای نوار را تا انتها بلند کرده است. شاید با خود می اندیشد که (( حال چون من از این نوار لذّت می برم، به طور حتم برای بقیه هم همین طور است!!)) شما با این که آن آهنگ را دوست دارید، از او خواهش می کنید که صدا را کم کند، جون در اینجا هم احساس می کنید که به شخصیت شما لطمه وارد می شود! اما این نوع سلیقه شما هم با دوستتان متفاوت و ناهمگومن است. چرا؟ چون محیط خانوادگی و شرایط رشد شما با او متفاوت است. شما آن چه را که او برایش عادی است و از آن لذت می برد و می پسندد، به هیچ وجه نمی سندید و برعکس آن هم صادق است. پس این را هم دیدیم که سلیقه، در جاهای مختلف وجود دارد و شامل انواع گوناگونی می تواند باشد.
امّا در بحث هنر، سلیقه ها چگونه تعریف می شوند؟ باز هم قضیه، همان قضیه علاقه شخصی است، اگرچه تعريف جامعي را در اين باره نمي توان ارايه داد و نسبي خواهد بود، امّا به هر حال يك نماي كلي را از آن، مي توان ارايه نمود. من فلان نوع موسیقی و آهنگ را دوست دارم که کس دیگری، یک ثانیه از آن را هم نمی تواند گوش دهد! من فلان موسیقیدان را دوست دارم که فرد دیگری، حاضر نیست که حتّی آن هنرمند با او یک عکس هم بگیرد!! چرا؟ بحث پیچیده ای است، ولی با ساده ترین تعاریف و عبارات آن را باید موشکافی کرد.
کودکی که از همان دوران کودکی در بهترین شرایط فرهنگی ( با توجه به ایده آل های جامعه که ذکر کردیم.) بزرگ می شود، مسیر فرهنگی و شخصیتی خود را به طور خودکار پیدا می کند. او در بزرگسالی دنبال هویت گمشده خود نیست. می داند کیست و چه باید بکند. مشخص است پدر و مادری که خود دغدغه رشد مناسب فرزند خود را از همه لحاظ دارند، بهترین ها را هم برای او فراهم می نمایند که به طور لازم این بهترین ها، به معنی بهترین ماشین و خانه و مسایل مادی نیست. اگرچه اینها هم در جای خود معنی پیدا می کنند، امّا به طور کلّی فراهم آوردن لوازم رشد اجتماعی و فکری آن کودک مورد نظر است. گران قیمت ترین لباس ها و شلوارها بدون توجه به مسایل مهم فرهنگی و اجتماعی، پوچ و بی معنی هستند. امّا شرایط به گونه ای کامل فرهنگی بدون لباس و شلوار گران، هم چنان معنی منحصر به فرد خود را دارا است و آن را از دست نمی دهد. حال این مسأله می تواند در با امکانات ترین شهرها و مناطق اتفاق بیافتد یا در یک روستای دورافتاده بدون امکانات كه همه اينها در مجموع، به ماهيت افراد بستگي دارد كه در مورد آن سخن گفتيم.در این خانواده،هنر و در اینجا موسیقی هم جایگاه خود را دارد. این خانواده با این شرایط که دارای فرهنگ فاخر است، بعید می نماید که نسبت به هنر فاخر بی توجه باشد. حال باید گفت که هنر فاخر هم دارای تعریف خاص خود است. باز هم در یک جمله بسیار ساده باید گفت که (( هنر فاخر هنری است که اهالی فن آن را تأیید بنمایند و مکمل آن هم احساس ماورایی است که بایستی در آن موجود باشد.)) معلوم است که هر شخصی که به بلوغ عقلی و فکری و اجتماعی و احساسی رسیده باشد، به خودی خود حس ماورایی را از حس مادونی می تواند تشخیص دهد و برای کسی هم که هنوز به این مسأله دست نیافته است، بیان تعریف آن بی فایده و غیر ضروری می نماید!
از کودک رشد کرده در شرایط خوب فرهنگی گفتیم و این که به طور معمول، والدین او با آن شرایط فاخر فرهنگی، او را به سوی هنر فاخر هم سوق می دهند. - حتّی این هنر فاخر، این ویژگی را هم می تواند داشته باشد که خیلی از افراد از درک آن عاجزند!!! -در بخش مسایل هنری، به طور مثال این کودک با این اندیشه بزرگ می شود که همیشه دنبال بهترین باشد و البته این بهترین برای او، یعنی بهترین کیفیت. او دچار عقده خود کم بینی نیست که آن را بخواهد بر سر موسیقی خالی کند یا با آن نمایش دهد! چون برای او همه چیز و مهم تر از همه چیز، وضعیت قابل تحسین عاطفی فراهم بوده است. (توجه داشته باشید که در این مبحث، ما کلیت را مورد نظر داریم و نه، موارد جزیی مثل عرفان که به این قضیه هم در جای دیگری خواهیم پرداخت.) بنابراین این کودک با شد ایده آل فکری، هنر ایده آل را هم دنبال می کند.
قضیه را چندان پیچیده نکنیم. بر من و شما پوشیده نیست که سلیقه را می توان به دو بعد سطحی و عمیق تقسیم بندی کرد. بعد "عمیق" آن با ویژگی های همین کودکی که گفتیم، قابل درک برای همگان نیست. در مقاله ای جناب تورج زاهدی به درستی آورده بود که (( شخصی که آواز و موسیقی ایرانی را گوش می دهد، هم او موسیقی غرب را هم گوش می دهد و لذت می برد. هم او موسیقی پاپ از نوع خوبش را هم گوش می دهد، امّا از آن طرف کسي که از درک آواز و موسیقی ایرانی عاجز است، چون حقارت و عجز خود را می خواهد بپوشاند، به ناچار موسیقی ایرانی را زیر سؤال می برد!!)) و این درست همان چیزی است که تعریف سلیقه سطحی و عمیق را مشخص می کند. همان موسیقی اصیل یا دستگاهی ایرانی هم اگر با آهنگ و شعر و آواز نامطلوب خوانده شود، موسیقی سطحی است، کمااین که نمونه های فاخر آن را به دفعات از رسانه تصویری مملکت شاهد بوده ایم!!! در حالی که نمونه های دیگر موسیقی مثل آن چه که پاپ خوانده می شود، با شعر و آهنگ و صدای مطلوب، اثری ماندار می شود. بار دیگر آهنگ "جان مریم" را گوش کنید. حتّی ما موسیقی های روحوضی و کوچه بازاری خوب هم داریم که وجود آنها هم در جای خود لازم است. آهنگ "بابا کرم" با صدای مرحوم حسین همدانیان نمونه قابل ذکری است.
پس اگر انسان در هر کدام از موارد فکری، اجتماعی، عاطفی رشد نیافته باشد، دچار سطحی نگری و به تبع آن، سلیقه سطحی می تواند باشد. مهم ترین نتیجه این نوع سلیقه هم جبران کمبودهای عاطفی، خود کمتر بینی ها و کمبودهای شخصیتی از راه های غیرمتعارف مثل پوشیدن لباس های غیر معمول یا حتّی همان بلند کردن بیش از حد صدای ضبط ماشین می تواند باشد! این نوع سلیقه باید از این مرحله، ارتقا یابد و رشد نماید تا به ایده آل های موردنظر دست پیدا کند، والّا در این مرحله، اصلاً بیم عنی است که برای آن بخواهیم تعریفی هم قایل باشیم که حال بخواهیم بدانیم آن سلیقه قابل احترام است یا خیر. تنها کاری که باید کرد این است که به رشد کیفیتی آن سلیقه و علاقه کمک نماییم. اگر موفقیت آمیز بود که قابل تحسین است و اگر غیر از این بود، بهتر است که آن فرد را به حال خود رها کنیم! به هر حال تمام این مسایل، به طور کامل برای همه واضح است، حتّی اگر محکوم به بی توجّهی به سلیقه های گوناگون شویم!! حق یارتان باد.
منبع : وبلاگ ایران نوا



انسانها هنر را برای تسکین خود برگزیدهاند ، چه هنرمندان و چه مخاطبان اثر هنری در هنر مایه آرامش میجویند . آنچه در هنر به نظر اصل است ، زیبایی است . هرچند در هرزمانی زیبایی را به شکلهای مختلفی درک میکنند.
بعضی هنر را آینه واقعیتهای موجود درجهان از طبیعت تا زندگی آدمها به حساب میآورند . یعضی زمانی نام هنر را بر چیزی میگذارند که سازنده اش با آن احساس آرامش کند و آنچه در نظر دارد به تمامی بیان کرده باشد . بعضی میگویند ؛ اگر مخاطب به درستی نفهمد که هنرمند چه میگوید ، اثر چه ارزشی میتواند داشته باشد . بعضی از شکل اثر حرف میزنند که اگر اثر هنری از قواعد و شکل درست هنر پیروی نکند ، یک اثر هنری خلق نکرده است . اما اکنون همه این گروهها بعد از قرنها بحث میدانند که اثر هنری درواقع همه اینهاست . و تک تک این گروهها حق دارند ولی بدون بقیه ناقص هستند .
بسته به آنکه هنرمند چه ابزاری را برای بیان هنرش انتخاب کند ، هنرها شاخههای مختلفی را تشکیل دادهاند. همچنان که باید بدانیم بعضی سخنها را فقط با بعضی ابزارها میتوان گفت . مثلا شاید هیچوقت نتوانیم ،صرفا از روی یک شعر حافظ یک فیلم سینمایی بسازیم ، زیرا حافظ با دقت مطلبی را انتخاب کرده که صرفا با شعر بیان میشود . د راین صورت این اثر برای همیشه بصورت یک شعر باقی است و هیچکس خود آنرا به زبان دیگر درنمیآورد . و لی شده است که یک اثر هنری با یک ابزار دیگر بیان بسیار زیبایی به خود گرفته است . اما همچنان که گفته شد ،اصل در هنر زیبایی است . باهر ابزاری که میطلبد ،باید چیز زیبا را خلق کنیم و آنرا به جهان و آدمها هدیه کنیم . این میتواندبرای همیشه ماندگار باشد. مانند مجسمه سازی در دورهای از یونان یا نگارگری دوره عباسی در ایران .
|
|
|
یکی از مسائل مهم در هنر امروز بصری شدن بیش از اندازه آن است ،بصری شدن یعنی آثار هنری از راه دیدن در ما تاثیر میگذارند . امروز هر کسی میداند که معنی یک قلب ، عشق است . یا همه وقتی تصویر میکی ماوس رامیبینیم ،در حالیکه بکلی با یک موش واقعی فرق میکند آنرا تشخیص میدهیم . همچنانکه بسیاری از رنگها تاثیرات خاصی روی بیننده خود میگذارند.این کاری است که هنرمندان در طول قرنها انجام دادهاند . و همچنان هم معانی جدیدی را در ذهن ما میکارند . هنرهای بصری به انواع مختلفی موجود هستند . اما باید بدانیم که همیشه هنرها درهم تاثیر میگذارند و گاه از هم جدا میشوند . یک عکاس میتواند از یک نقاشی ایده عکس بگیرد ،یا نقاشی با شنیدن یک موسیقی به فکر کشیدن یک تصویر بیافتد . یا طراحی صحنه از نقاشی ساده پردهها شروع کند ولی آنقدر دور شود که از دل آن نورپردازی ، طراحی لباس و رشته مجزایی بنام طراحی صحنه شکل بگیرد . همچنین بسیاری از رشتهها نه بصورت غیر مستقیم با هنر در ارتباط هستند ،مانند معماری که یک رشته مهندسی به حساب میآید ولی معمارباید یک هنرمند خوب هم باشد ، یا سینما بصورت عکس علاوه برآنکه هنر است با مسائل فنی و تکنیک های فنی دست و پنجه نرم میکند . درهر زمینهای سعی برآن شده علاوه برآنکه توضیحات به سادگی ارائه شود ،ولی یک قسمت برای دوستانی که علاقهمند هستند درآن رشته دست به تجربههای شخصی بزنند، در نظر گرفته شود. راهنماییهای سریع و فقط برای این دسته از دوستان جدا از مطالب اصلی آورده میشود . |



Aks haye Motevalledine mahhaye mokhtalef hast ke baratun migozaram
Pisces-Esfand

Cancer-Tir
Virgo-shahrivar
Libra-Mehr
Scorpio-Aban
Sagittarius- Azar
Capricorn-Dey
Aquarius-Bahman
Gemini-Khordad

Taurus-Ordibehesht

Aries-Farvardin

Leo-Mordad




salam ... In weblog dar morede Honar mibashad, Omidvaram ke khoshetun biad.


